پدربزرگی که یکساله میشناسمش میدونه سیگار میکشم
اونوقت خاله ای که از بچگی میشناسمش و همیشه تابستون میرفتم خونشون نمیدونه
فعلا هم قصد ندارم بهش بگم
به اندازه کافی به کارم گیر میده اگر بفهمه یه سیگاری الکلی ام کلا منو ممنوع الخروج میکنه
اخرش هم تو یه اتاق زندانی ام میکنه تا ادم بشم
برچسب: کلودیا,
نویسنده: مهدی حبیبی
اخ اخ حيفه برونینگم دستم نبود
وگرنه به حق همین روز یه گلوله حرومش میکردم
+چرا استیو نمیخواد البومشو بده بیرون
برچسب: سپتامبر,
نویسنده: مهدی حبیبی
اذا انتها كل شي
و انحلت جميع مشكلنا
اول شي بعملو
هو علي اول طياره ارجع الي بيروت
برچسب: سپتامبر,
نویسنده: مهدی حبیبی
اقعدنا
حكنا
دردشنا
اكلنا
و اشربنا
رقصنا
اتمشنا
و اغفينا
يعني هيدا الرجل كميه من الطاقه و التفائل
لما شوفو ابتسم لا تلقائيا بمجرد النظر بدون كلام
يعني وجودو يكفي
برچسب:
نویسنده: مهدی حبیبی
And I banished every memory you and I had ever made
But when you touch me like this
And you hold me like that
I just have to admit
That it's all coming back to me
برچسب: سپتامبر,
نویسنده: مهدی حبیبی
نور چراغ های خیابان...
ستارهای برفی...
معشوقی که دور میشود....
و عاشقی دلخسته...
که فقط نظاره گر است.
داستانی بی نقص و کامل ...
اما پشت پرده...چیز دیگری بود!
نه ان معشوق دلبری میکرد....
نه ان عاشق.. عاشق پیشگی
فقط دانه های برف که میباریدند
و چراغ های اتوموبیل ها که رد میشدند...
عشق درابتدای جاده جا مونده بود....!
(راز.شاهتوت)
نوشته شده توسط elizabeth در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ |
برچسب:
نویسنده: مهدی حبیبی
پدربزرگی که یکساله میشناسمش میدونه سیگار میکشم
اونوقت خاله ای که از بچگی میشناسمش و همیشه تابستون میرفتم خونشون نمیدونه
فعلا هم قصد ندارم بهش بگم
به اندازه کافی به کارم گیر میده اگر بفهمه یه سیگاری الکلی ام کلا منو ممنوع الخروج میکنه
اخرش هم تو یه اتاق زندانی ام میکنه تا ادم بشم
برچسب: کلودیا,
نویسنده: مهدی حبیبی
بحب ارجع علی بیروت و کافی حیاتی هنیک
یعنی اذا بدی موت بحب موت بین اهلی و ناسی
اشخاص بیفهموا علی و بفهم علیهم
بحبهم و بیحبونی
بموت ببلدی مش بلد غریب نیست
یعنی ممکن هیدا شی؟
+شی حلوا انک اضحی بنفسک فی سبیل بلدک
برچسب: الشهدا,
نویسنده: مهدی حبیبی